تبليغاتX
دفترچهء کوچک ذهنم

دفترچهء کوچک ذهنم

خط خطی های ذهن کوچکم

حال و هوای عید امسال با تمام عیدهایی که گذروندم خیلی فرق میکرد. بچه که بودم، از روزها قبل از عید با مامان اینا میرفتیم خرید، اصلاً سابقه نداشت عید بدون خرید و خونه تکونی بیاد. چنان با ذوق و شوق میرفتیم خرید و اتاقمونو مرتب میکردیم که انگار تموم خوشی های دنیا توو همون چند روزه عید خلاصه میشد. قبل ازعید تکالیف پیک نوروزیو انجام میدادم تا توو عید مشغله فکری نداشته باشم. موقع تحویل سال منتظر عیدی مامان و بابا بودیم، از همون بچگی وقتی سال تحویل میشد بغض میکردم. بعد تحویل سال هم سریعاً میرفتیم خونه مامان جونی و بابا حاجی. همه جا میرفتیم، خونه دورترین فامیل ها که مامان اینا میرفتن ما هم دنبالشون میرفتیم. با ذوق و شوق عیدی میگرفتیم و توو راه خونه عیدی هامونو میشمردیم.

دبیرستانی که شدم دیگه برام افت داشت قبل عید برم خرید و سال نو کفش و کلاه نو بپوشم. فکر میکردم خیلی بزرگ شدم و این کارها ماله بچه هاست. معمولاً بعد عید خرید میکردم. خونه فامیل ها هم فقط فامیل های خیلی نزدیک میرفتم. به مامان اینا میگفتم یعنی چی که هرجا میرید ما مثله جوجه اردک دنبالتون بیایم. فقط خونه درجه ۱.

اولین سالی که دانشجو شدم (عید۸۴) با دوستام رفتم خرید، یک روز کامل توو بازار چرخیدیم و با دستای پر برگشتیم. اون سال انگار دنیا برام خیلی قشنگتر شده بود. چون دانشجو شده بودم و کلی برو و بیا داشتم واسه خودم. واردمحیطی شده بودم که باید خوش تیپ و تر و تمیز می بودم !!!

سالهای بعد عید برام مثل ماه های دیگه سال بود، فقط میرفتم مغازه ی خانومی که از ترکیه جنس میاورد، همونجا همه چیز میخریدم، با مامان اینا سوار ماشین میشدم خونه چند تا آدم که باهاشون حال میکردم میرفتم و بیشتر اوقاتم توو خونه و فیلم دیدن سپری شد.

سال ۸۹، شروعش خیلی بد بود. شب سال تحویل حالم بد شد و ی پام بیمارستان و ی پام خونه بود. اولین روز عیدخبر بدی شنیدم که انگار تمام دنیا رو سرم خراب شد، چشام پر اشک بود. نگاهم به سبد بزرگ گلی بود که قبل عمل حمید برام آورده بود، بوش تو خونه پیچیده بود، اه ولش کن ... سال ۸۹ بد شروع شد، خیلی سخت گذشت بهم. اما خدا رو صد هزار بار شکر ختم به خیر شد. آخرین هفته سال ۸۹ همه چیز به خوبی ختم شد.

عید سال ۹۰، جز یک روز و خونه دو تا خاله و یک عمه هیچ جانرفتم، یعنی نشد که برم. بازم لباس نو خریدم از همون خانومه که از ترکیه لباس میاورد. ۳ روز خونه نشین بودم که روز ۴ام عید صبح پاشدم رفتم دوش گرفتم، ی نگاه کلی به سر و وضع خونه انداختم که ببینم همونی که می خوام هست یا نه، آهنگهایی که ته تغاری انتخاب کرده بود و باهم مرور کردیم ببینیم قرمون میگیره یا نه و ناهار و صبحانه نخورده رفتم آرایشگاه. تا ساعت ۵ اونجا بودم، حمید هم رسید گرگان. باهم رفتیم آتلیه و عکس گرفتیم و اومدیم خونه و مهمون ها یکی یکی اومدن و ما باهم رسماً نامزد شدیم. آخر شب که همه رفتن حمید موند و با هم ی دل سیر شااااااااام خوردیم. توو مهمونی حتی نتونستم ی شیرینی یا شربتی چیزی بخورم، انگار راه گلوم بسته بود نمی تونستم قورت بدم. حمید شب رفت خونه خواهری و فردا بعد ناهار دوباره برگشت شهرشون. بازم خونه نشین شدم تا ۷ ام که حمید اومد. صبح با مامانش اینا اوومدن و رفتیم پا سفره عقد. فردای عقد حال خواهری که تازه باردار شده بود و از اتاق عمل اومده بود بیرون بد شد و دیگه سال سختی شروع شد، دو قلو ها پدرمونو درآوردم. هممونو دوسال پیر کردن تا به اینجا رسیدن. اما خدا رو شکر بازم ختم به خیر شد. بازم سال خوبی بود.

عید ۹۱ شد، کودک درونم بدجور بیدار شد. از بهمن رفتیم خرید تهران. از هر چی دوتا برداشتم. ذوق داشتم با پلاستیکهای پر میومدم خونه. شب عید تا ۴ بیدار بودیم و من برای اولین بار سفره هفت سین چیدم. دقیقاً آخرین سالی که خونه پدری هستم چیدن سفره هفت سین شد با من و حمید. تا الان خوب بوده، باهم بیرون رفتیم، کللللللللللللللللللی عیدی گرفتیم. گرچه ۳ روزه دوباره خونه نشین شدم چون شوشو دوباره برگشت تهران. اما عید من دوباره از امشب که حمید بیاد شروع میشه و امشب میریم عروسی به امید خدا.

کودک درون من همیشه بیدار بوده، ی کودک پر جنب و جوش که همیشه مثله بزغاله بالا و پایین میپره،حتی احساس میکنم بیش فعالی داره، هیچ وقت سرکوبش نکردم،هیچ وقت جلو احساساتشوو نگرفتم، هر جا، هرکاری دلش میخواست گذاشتم بکنه. اما امسال میخوام کودکمو تربیت کنم و بهش بگم عزیزدلم همه جا و جلو هرکسی نباید حرف بزنی، خودنمایی کنی، حرکات نمایشی از خودت دربیاری، خیلی ها تو رو نمیشناسن، بهت تهمت میزنن، تحویلت نمیگیرن و ... ! میخوام جوری باهاش کنار بیام که فقط وقتی خودم و کودکم تنهاییم بیدار بشه و بیداد کنه. سخته خیلی سخت، واس منی که ی لحظه آروم و قرار ندارم و مثل فنر همه جا میپرم آروم شدن خیلی سخته اما باید آروم شم. میخوام شیطنتهامو بزارم واس زمانی که تنهام. اینطوری دیگه قضاوت نمیشم !

سه روزه یکی از دوقولها اومده خونمون و نی نی ما شده، خواهری تنهایی نمی تونه دوتاشونو نگه داره، مامی یکی رو آورده اینجا، وای چه حالی میده از صبح تا الان دور از چشم خواهری ۲۵ بار لپاشو ماچ کردم، وقتی خواهری هست که اجازه نداریم ماچ کنیم، حساسه میگه وای بچم اگه به بذاق دهنت حساسیت داشته باشه چی، میگم برو بابا خبر نداری تا الان چند بار خوردمشون. وقتی لباساشو عوض میکنن، رونشو میزارم تو دهنمو آروم با دندونام گازشون میگیرم وااااااااااااااااااااااااااااااای فوق العاده حال میده!

 

نوشته شده در پنجشنبه 10 فروردین1391ساعت 13:15 توسط ماریا|

دیروز همه خونه خواهری بودیم، نوبتی میرفتیم آرایشگاه موها رو رنگ میکردیم و میومدیم خونه و اون یکی میرفت. عکس العمل هوناز و هلناز وقتی ماهارو میدیدن خیلی جالب بود:

هوناز بعد دیدن خاله ماری: فقط ی نگاه جزئی به موهام انداخت و نیگام کرد و خندید و بازی کرد و جیغ کشید و انگار اصلاً متوجه تغییر ما نشد و ما هم به روی خودمان نیاوردیم و با بچه بازی کردیم. عکس العمل هلناز هم دقیقاً همینطوری بود، جالبه عکس العمل بابامم همینطوری بود اصلا انگار کسی متوجه نشد ما کلی برای موهایمان زحمت کشیدیم. مامی هم میگفت موهاتو باز کن، بچرخ، برو جلو نور بنده خدا دنبال چی میگشت رو موهای من نمی دونم! اگه حمید هم بیاد و متوجه نشه میرم کچل می کنم

هوناز بعد از دیدن خاله ته تغاری: من رو مبل نشسته بودم و هوناز بغلم بود و داشتیم باهم بازی می کردیم. ته تغاری اومد جلو و گفت سلام خاله جون و بغلش کرد. هوناز سه چهار بار به موهای ته تغاری نگاه کرد، به صورتش نگاه کرد بعد چنان جیغی کشید و زد زیر گریه که خود ته تغاری فکر کرد حتما شاخ درآورده که بچه اینطوری ترسیده، هرچی صداش کرد خاله جون منم نترس اون بچه مثله ابر بهار اشک میریخت. من بغلشم کردم و یکم نازش کردم آروم شد باز تا دوباره چشمش میفتاد به ته تغاری میزد زیر گریه و این داستان تا آخر شب که ما اونجا بودیم ادامه داشت. حالا منم از دیشب ته تغاری رو اذیت می کنم و هربار میبینمش جیغ میزنم و میگم چه ترسناک شدی بچه ازت ترسیدا 

هوناز و هلناز بعد دیدن مامانشون: خواهری خییییییییییییلی تغییر کرد، من که گفتم عمرا بچه هات بشناسنت. چتری هاشم ریخت رو صورتش و رفت جلو هوناز، وقتی صداش کرد هوناز مامان، چنان خنده ای کرد این نیم وجبی که هممون غش کردیم براش. انگار صد ساله مامانشو ندیده. عکس العمل هلناز هم همین بود دقیقا

آی چه سوژه ای داد دست من این هوناز آخر سالی همش راه میرم ته تغاری رو اذیت می کنم

آخه وقتی رفتیم آرایشگاه، موهای من اصلا رنگ نمیگرفت. هرچی رنگ روشن میزاشتن موهای من محکم و استوار یکرنگی خودشونو حفظ کردن، ته تغاری کلی بهم خندید که چرا رنگ عوض نمی کنی منم گفتم بس ی رنگم بکشی منو هم نمی تونی دورنگم کنی. خلاصه رنگ روشن گذاشتیم موهایمان تیره شد. ابروها هم که قربونش برم رنگ نگرفت و قرار شد دوباره برم فردا پیشش. خلاصه منو اذیت کرد هوناز خاله قربونش بره ی سوژه داد دستم

پ.ن: جدی چرا من رنگ نگرفتم؟ موهامو عسلی روشن گذاشتم اما تیره شد. آرایشگرمم خیلی ماهره بیچاره خودش موند. همیشه باید با بقیه فرقی داشته باشم

نوشته شده در شنبه 27 اسفند1390ساعت 16:30 توسط ماریا|

توضیح : من توو ی اداره ای کار می کنم که از مدیرش  تا آبدارچی که صبح به صبح برامون چایی میاره بدم میاد و کار کردن اونجا برام عین عذابه! مثله اعصاب قورت داده ها میرم اداره و برمیگردم خونه...

اصل داستان: اصلا فکر نمیکردم خودم تنهایی بتونم کاری کنم که نه تنها توو اون اداره کوفتی که با هیچ کس حرف نمیزنم ۳ ساعت بخندم بلکه توو راه خونه و یا حتی سر ناهار و دیگه بدتر سر نماز یادم میاد خنده ام میگیره!  

طبقه بالای اتاقمون یک دستشویی مختلط هست که همه کارمندها (زن و مرد) ازش استفاده میکنن، البته من فقط از آیینه اش استفاده میکنم و اونم درو باز میزارم . خلاصه امروز رفتیم بالا تا زلفامونو توو آیینه درست کنیم تا دستمون رفت به در و تا نیمه باز شد صدای ااااااهن و اوهونننننننی اومد از داخل که ما سه متر پریدیم ... انقدر هول شدم که به یارو گفتم خسته نباشی  حالا توو این وسط مسطا به ذهنم زد این مرتیکه احمقو که فرهنگ استفاده از توالت عمومی رو نداره و بلد نیست درو از داخل قفل کنه ی حال درست و حسابی بدم، به همکار محترم که نتونستم صداشو تشخیص بدم کی بود گفتم خسته نباشی و درو باز گذاشتم اومدم بیرون ....  من که جلدی پریدم بیرون و از پله ها اومدم پایین اما صدای شیرجه همکارو به سمت در توالت برای اینکه درو ببنده اونم با اون وضعیت نیمه عریان شنیدم و ضعف کردم از شیطنت خودم ... فکر کن پشت سر من یکی دیگه میرفت میدید همکارمحترم نشسته و درم باااااااااااااااااااااااز  

پ.ن: من که توو خونه خودمون تنها هم هستم میرم سرویس یا حموم درو  قفل میکنم چطور این گودزیلا نفهمید که توو ی محیط اداری باید درو قفل کنه ... حقش بود، احتمالا یکی از رگهای قلبش پاره شده

 

نوشته شده در شنبه 27 اسفند1390ساعت 15:57 توسط ماریا|

احساس میکنم مغزم یک سوله خیلی خیلی خیلی بزرگِ که اصلاْ هیچ تهویه ای تووش تعبیه نشده. هوای گرم و دم کرده، سر و صدا و هیاهوی فکرهای بزرگ وکوچیک که واس خودشون اون توو رژه میرن و به در و دیوار مغزم می کوبن . گیج گیجم. دیگه جای هیچ فکری توو مغزم نیست. باید تخلیه کنم، باید واسه مغزم تهویه و راه در رو بزارم ! باید ی سری از فکرها که تاریخ انقضاشون گذشته  و ی سری که فقط جا خوش کردن و اصلاْ عین خیالشون نیست که حضورشون تار و پود مغزمو از بین میبرن رو بندازم بیرون ! باید چند تا فکر درست و حسابی جوون دار بندازم توو مغزم که همه چی رو پاک کنن، ی گرد گیری حسابی میخواد این سوله پر گرد و غبار مغزم  ... 

قدیمها وقتی می خواستم فکر کنم، چشامو می بستم، روحمو پرواز میدادم به آسمون خدا، رو ابرها می نشستم، دور تا دور ابرها شمع روشن میکردم، منتظر شبنمی بودم تا  بشینه رو بدنم و خدا رو میشوندم کنارم و فکر میکردم و فکر میکردم و فکر میکردم ...

اما الان مغزم بقدری سنگین شده که روحم دیگه نمی تونه بپره، تا هنوز شمع ها خاموش نشدن، تا هنوز ی شبنم اون دور و اطراف دنبال بدن من میگرده تا بیاد جذب من بشه باید سبک شم و پرواز کنم به همون ابری که متعلق به خودمه ...

باید پاک کنم تا پاک بشم تا پرواز کنم ...

پ.ن۱: هر روز که میگذره بیشتر عاشقت میشم مرد مهربونم که تو از تمام من پاک تری، فکر تو مثل پری سبک میمونه که با هر باد و نسیمی که میوزه توو سرم میچرخه و میرقصه و شادابترم میکنه، تو از تمام من پاک تر و بزرگتری .

پ.ن۲: مغزم دیگه جای سوزن انداختن نداره ...

 

نوشته شده در دوشنبه 22 اسفند1390ساعت 23:27 توسط ماریا|

جمعه هفته پیش سه تا کارتون بزرگ گیر آوردیم و تصمیم گرفتیم اینور سال کتابهایمان را بچینیم اندرونش تا آنور سال که ان شالله عروسیمان میشود و ما آن موقع چنان سرمان گرم خرید اسباب منزل است و یادمان میرود روزگاری کتاب خوان قهاری بوده ایم، خیالمان راحت باشد که حداقل اولین حرکت را زده ایم. در پی چیدمان کتابها سه تا دفتر خاطرات مربوط به روزگار سالهای ۷۶، ۷۷ و ۷۸ مان را یافتیم. من و همسری و ته تغاری نشستیم و آنها را خواندیم.  طوری از زندگیمان نوشته بودیم که انگار آن زمان خود درگیری داشتیم شدید! آن زمان ۱۱ ساله بودم و در خیال خودمان خانومی بودیم! یک روز نوشتیم حس خوبی دارم، لاک ناخن هایم را پاک کرده ام و می خواهم از فردا نماز بخوانم. تا سه روز می نوشتم که وای من هنوز نماز می خوانم. هفته بعد می نوشتم ی لاک جدید زده ایم. دوباره هفته بعدش می نوشتم لاکم را پاک کردم و نماز و ... این داستان از اول سال ۷۶ تا آخر ۷۸ ادامه یافت. هر سال یک صفحه اختصاص داشت به اسامی همکلاسی هایم. اسمشان را می نوشتم زیرش می نوشتم ضربدر دارها دوستان صمیمی من هستند، دنبال ضربدر می گشتیم فقط کنار اسم یکی ضربدر خورده بود آن هم اسم خودم بود. و ما نفهمیدیم دوست صمیمی آن سالهایمان چه کسی بود! چنان قربون صدقه آینده خودم میرفتم که با خواندنش احساس کردم یک دوست قدیمی ام را در آن سالها یافته ام. در بیشتر نوشته هایم میگفتم ببخشید آینده من که بدخط نوشته ام. خیلی دوستت دارم آینده من. دلم برات تنگ شده آینده من. در اوج قاط زدنم (برای اینکه حال آینده ام را بگیرم)در آخر نوشته هایم میگفتم اصلا نه امضا می کنم و نه میگم الان ساعت چنده چون اصلا حوصله ندارم! و از همه وحشتناکتر اینکه در تمام نوشته های من در تابستان هر سه سال از تعطیلات می نالیدم که خدایا مدارس را زودتر باز کن دلم برای مدرسه تنگ شده است، چقدر تعطیلات بد است. نوشتم کارتون شمشاد شجاع را میبینم اما کارتونش را یادم نمی آید. یکبار نوشتیم خدایا به من چنان قدرت و توانایی بده که پاشم و برم مقنعه مدرسه مو بشورم  یک مقنعه شستم چه قدرتی می خواست آخه!!! می نوشتیم امسال کلاسهای تابستانی در مسجد محلمان  ثبت نام کرده ایم. آن زمان ما در مسجد محلمان کلاس تابستانی میرفتیم .... از پیک حل کردنمان نوشته بودم، از دعواهایم با خواهری ها، از فوت و از عروسی بستگان. اون روزها می نوشتم که امسال برای مسابقات بسکتبال انتخاب شده ام، خدا کند خط نخورم، خدا کند به من لباس بدهند ! ای جان من ... چه عشقی به بسکتبال داشتم. از همه جالبتر این بود که اون سال ، سال پلنگ بود و سال ۹۱ دوباره سال پلنگ تکرار میشود. بغض کرده ام شدید ... چه قدر از آن روزها گذشته است و هنوز احساس می کنم بزرگ نشده ام.

چند تا خاطرات را برای یکی از همکارهایم که جای برادر نداشته ام شده است و منم جای خواهر و برادر نداشته اش شده ام خواندم و خیلی راحت گفت بچگی هات هم داغون بودی مثل الان  خدایی داغون نبودم افتضاح بودم ! خدا کنه بچه هام من نرن ،به باباشون برن، چون همسری خاطراتمو که خوند گفت اون زمان من به چی فکر میکردم ،تو به چی !!!

 

پ.ن :واااااااای پاهای هلناز و هوناز (دو تا خواهر زاده های شیرینم) رو لاک صورتی زدم دلم میخواد فقط بخورمشون ! هوناز قول اولی خیلی پر جنب و جوشه پاهاشو میاره بالا و به لاکش نگاه میکنه و می خنده! هر روز که میگذره شیرینتر میشن. هلناز فداش بشم کلاْ جز به مامان و باباش، مامان و بابای من و دو تا خاله هاش  به هیچ کس دیگه محل نمیذاره ، فقط به ما می خنده، با ما بازی می کنه، خودشو برای ما لوس می کنه و بغل ما می مونه برعکس اون هوناز که ۴ ساعت تموم بیدار میمونه و با مهمونها همچین گرم میگیره و به همشون نگاه می کنه و شیرین کاری می کنه اصلاْ نمیشه تو مهمونی بغلش کنی چون ده نفر دور و برش جمع شدن و انگار اون داره جک میگه بقیه میخندن. فسقل بچه یک هرهری شده هر کی حرف میزنه با اینکه حالیش نمیشه فقط می خنده! وای از اینکه خاله شدم ی حس خیلی خوبی دارم! خدا رو شکر و ماشالله و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم ...

 

نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند1390ساعت 18:45 توسط ماریا|

دستور اومده که سریع همه پرسنل شرکتی ادارات باید قراردادی بشن، همکارام یکی یکی دارن قراردادی میشن غیر من ! اونایی که دیپلمه، دانشجو یا لیسانسه هستن دارن قراردادی میشن اما منی که مثلاْ فوق لیسانسم اونم با معدل ۱۸، هیچ کس خبر ما رو نمیگیره! دعا کنید برام منم قراردادی بشم ... آخه انقد بند و تبصره میارن تا بگن شما جز این دستور قرار نمیگیرین !

همیشه هر چیزی که می خوام بدست بیارم حتما باید نذر کنم، اما ایندفعه نمی دونم چرا نذرم نمیاد، دلم می خواد یک نذری کنم که تکراری نباشه، چله یاسین زیاد گرفتم، دعای توسل، زیارت عاشورا، حدیث شریف کساء، نماز حاجت، قرآن (عربی و فارسی)، چله بسم الله الرحمن الرحیم و هرچیزی که فکرشو کنید خوندم، اما اینبار واس این حاجتم دلم ی چیز جدید می خواد. ی چیزی که علاوه بر اینکه منو به حاجتم برسونه، باعث شه من یک قدم به خدام نزدیکتر بشم ...

خدای قادر و دانای من،خودت بهم یک راهی نشون بده، از اون بالا بهم بگو چه بخونم که حاجتم دهی معبود من، محبوب من ... دوست داری چه کنم که خوشت بیاد یا سریع الرضا ... 

نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 20:23 توسط ماریا|

 یکی از تفریحات من که براش چند روز قبل برنامه ریزی می کنم و با اشتیاق میرم سراغش سر زدن به وبلاگهایی ست که موضوع خانوادگی داره، اونهایی که خیلی پر رمز و رازه، از سرنوشتشون میشه کلی چیز یاد گرفت، وقتی زندگی نامه شونو می خونی چند دقیقه به دیوار خیره میشی و با زندگی خودت مقایسه می کنی، بعضی دلنوشته ها هم بس عجیب و غریبه میرم از اول آرشیو میخونم. اینکار رو خیلی دوست دارم، مجلاتی مثله روزهای زندگی، خانواده سبز و ... هم به مسائل خانوادگی میپردازه اما اونجا سانسور داره، زندگی ها و مشکلات رو یک طرفه میسنجه و نظر کارشناسی میده اما وقتی وبلاگی رو می خونی، خودت مشکلاتی که نویسنده هاشون باهاش برخورد کردن رو حلاجی می کنی، توو ذهنت حلشون می کنی، پاکشو میکنی، غصه می خوری و صدالبته درس میگیری!!! امروز بعد از خوندن آرشیو یکی از همین وبلاگها تصمیم گرفتم همسرمو محک بزنم ببینم بعد از دو سال و اندی که باهمیم و 9 ماهی که عقدیم هنوزم براش همون ماری سابق هستم یا مثله خیلی از مردها بعد از ازدواج عشقشون کمرنگ میشه! توو همین فکرها بودم که به موبایلم زنگ زد که جلو اداره ام بدو بیا بیرون. تو ماشین که نشستم گفت یکی از شریکای کاریش ناهار دعوتش کرده اکبرجوجه، گفتم چرا نرفتی خوب می رفتی منم میرفتم خونه، یک نگاه بهم انداخت و گفت خوردن نون و پنیر کنار تو بیشتر از اون غذا بهم میچسبه!!!!! 
 


پ.ن: بهش میگم من بازیگوشم، میگه کم نه ! میگم شیطونم؟ میگه اووووووووووووه وحشتناک، دیگه زیادی از حد شیطنت داری، گاهی غیرقابل کنترل میشی .... 
 

 
 
نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 16:25 توسط ماریا|

آخرین پستم 16 اسفند 89 بود، خواستم زود بیام با دو خبر خوش اما انقدر گرفتاری(از نوع خوبش) برامون پیش اومد که فرصت نشد!

1. من خاله دو تا نی نی خوشگل شدم که از زمانیکه در رحم خواهری شکل گرفتن، زندگی برامون هم شیرین شد و هم تلخ! از عمل خواهری و مشکلات بارداری تا زایمان زودرس در هفت ماهگی و به دنیا اومدن دو تا نی نی به وزن یک کیلو ! 42 روز بیمارستان بستری بودن، هر روز گریه و زاری، خواهش و تمنا، امید و آرزو برای بهبودشون و بالاخره وقتی شدن یک کیلو و 200 گرم مرخص شدن و تا به امروز که دقیقا 5 ماه و 7 روز از تولدشون میگذره همچنان در گیر دو تا فنچول ناز شدیم که درسته دوقلو هستن اما هرکدومشون یک ساز مخالف میزنن و نه تنها صورت بلکه اخلاق و رفتارشون هم مثل هم نیست! خلاصه ما خاله شدیم و رسماً دهنمون سرویس شد و باز هم خدایمان را شاکریم ..... 

2. 9 ماهی هست که بنده پسرکی مهربون را به همسری اختیار نموده ام و در دوران زیبای نامزدی به سر می بریم تا روزها به خوشی بگذرد و مراسم عروسی برگزار شود و به خانه خوشبختیمان کوچ کنیم و باز هم خدایمان را شاکریم ......

3. دلم بدجور هوای نوشتن کرده، دلم می خواد بیام رو تختم بشینم، لپ تاپ رو بزارم جلوم و هی بنویسم، هی بنویسم و هی بنویسم... 

4. من به امید خدا برگشتم تا از روزهای جوانیم بنویسم تا یادم بماند روزی، روزگاری خدایم را زیاد شاکر بودم، یادم بماند هر آنچه دارم از الطاف پروردگارم است و یادم بماند دوران جوانیم را دوست می داشتم! 



نوشته شده در دوشنبه 19 دی1390ساعت 16:35 توسط ماریا|

در حین صحبت تلفنی مامی با یکی از دوستاش دختر کوچولوی 5-6 سالش پشت سرهم به مامانش میگه گوشی رو بده من با خاله صحبت کنم، اونم گوشی رو میگیره، بخوانید مکالمۀ مامی با دخترک را:

مامی- سلام عزیزم، چطوری؟ خاله خونه ما نمیای؟

دخترک- سلام خاله، خوبم. بچه داری؟

مامی- آره عزیزم، دوتا دختر کوچولو دارم، بیا اینجا باهاشون بازی کن(منظورش کاملاً من و ته تغاری بود)

دخترک- پسر نداری؟

مامی- نه، اما دوتا دختر کوچولو دارم.

دخترک- خدافص(بدون هیچ حرفی گوشی رو قطع کرد)

....

مکالمۀ من و پسرعموی 8 ساله مان:

یک عروسکی داشتم پسر بچه ای لخت بود که دور قمبلش ی پارچه بسته بودن و داشت گریه میکرد.

من- حامد اینو ببین چقدر قشنگه

حامد- آخی آره خیلی، ولی ماری از این عروسکها دخترشو نداری

.....

ماجرای من و خواهری:

خواهر  شوهرخواهری حامله ست و قراره دوماه دیگه زایمان کنه و بچش پسره! من و خواهری میریم بیرون تا براش کادو بخریم! چشمون میخوره به طلا فروشی میدونیم بچه پسره اما گیر میدیم گوشواره بخریم براش یا پلاک گردن؟ چندتا انتخاب می کنیم و قرار میشه با شوهر خواهری فردا بیان بخرن!شب قبل خواب خواهری فکر میکنه که کادو کدومو بگیره که تازه دوزاری میفته بچه پسره!

بچه های امروز خیلی پررو ان به خدا !!! ما اونقد پخمه بودیم، این شدیم! وای به حال اینا...


نوشته شده در شنبه 16 بهمن1389ساعت 21:58 توسط ماریا|

 

۱. تو اداره یک سامانه ای داریم به اسم سمانه (اسم دخترانه ست اما چون محرمانه ست من از نام مستعار استفاده کردم که لوو نره) این سامانه تازه اومده و واس همه ناآشناست. مدیرمون گفته همه باهاش کارکنن و روش تجزیه و تحلیل رو یاد بگیرن یکی از همکارهای مرد میگه اینکارها مال خانوم هاست ما فقط عملی کار می کنیم !!! منم بی هوا گفتم با سمانه چه کار عملی ای می خواین انجام بدین؟؟؟

۲. برای اینکه از سوادم کم نشه گفتیم بریم تو یکی از دانشگاه های اینجا درخواست تدریس بدیم که خداروشکر خداروشکر موافقت شد و ترم بهمن ۸ واحد (۴ درس) کلاس بهم دادن و این روزها مشغول مطالعه و تهیه جزوه می باشیم. یکی از دوستان نزدیک که باهم چندباری رفتیم دریا و ویلا هم توو کلاسمه زنگ زده میگه یا نمره کامل بهم میدی یا میرم عکسای ویلاتو پخش میکنم اونم چه عکسایی منو نشوندن تو یخچال و ازم عکس گرفتن.

۳. صبح ها که مشغولم دو روز در هفته هم که تا ۷ شب دانشگاه تدریس می نماییم. بدجور به ذهنم زده در کنارش پیانو هم تدریس کنم. استادم میگه کتاب بیر ۲ سال طول میکشه و تو از پسش برمیای. حالا یکم فکر کنم شاید در هفته یکی دو جلسه بزام که واسه خودم دوره شه.

پ.ن: گرگانی ها اگر کسی خواست پیانو یاد بگیره بفرسته پیش من پورسانت هم میدیم

 

نوشته شده در یکشنبه 12 دی1389ساعت 21:3 توسط ماریا|


آخرين مطالب
» عید همگی بُود مبارک
» یکرنگی کودکانه می خواهم
» ثبت در تاریخ
» خانه ام بر روی ابر
» کودکی هایم
» چه کنم، چه کار کنم!
» نون و پنیر
» دو خبر خوش
» بچه های دیروز، بچه های امروز
» و بازهم روزمرگی هایم
Design By : Pars Skin