تبليغاتX
دفترچهء کوچک ذهنم


دفترچهء کوچک ذهنم

خط خطی های یک پیانیست نو پا


هميشه در شرایط بحرانی که نیاز به یک زمان و مکان معنوی دارم تا با خودم و خدای خودم خلوت کنم بهترین فرصت برام پیش میاد ! یا نزدیک به محرم بوده که این حال و هوای من با حال و هوای ده روز اول محرم و مراسم عزاداری امام حسین(ع) عجین میشه و حسابی با خدای خودم خلوت می کنم و همیشه در همین شرایط معنوی مهمترین تصمیمات زندگی و مهمترین توبه های زندگیمو انجام میدم...مثلا پارسال به خاطر انتخاب اشتباه گزینه ای از زندگی از خودم گله مند بودم فقط یک هفته با محرم فاصله داشت و من از این فرصت نهایت استفاده رو بردم برای بخشیدن خودم برای فکر کردن و تصمیم گرفتن ...!!! تابستون امسال باز در شرایطی بودم که دلم می خواست با خدا تنها باشم و هرلحظه از ساعات زندگیم به خودم,به هدف خدا از آفریدن من فک کنم و این احساس زمانی بروز کرد که فقط ده روز با ماه رمضون فاصله داشتم و بی صبرانه منتظر بودم تا با شنیدن دعای سحری یا لحظه افطار دلم تو سینه بلرزه و اشکم جاری شه و بگم خدایا شکرت از اینکه این همه هوای منو داری! حالا باز در شرایطی که به زمانی نیاز دارم تا یک گوشه بشینم و با خدا در مورد بزرگترین تصمیم زندگیم و بزرگترین لحظه زندگیم حرف بزنم تا مثل همیشه به آرامش و قطعیت برسم و من با مطرح کردن این موضوع با خدای خودم بدون هیچ پروا و ترس و دلهره ای غرق لذت بشم و او آرام آرام این اطمینان رو تو قلبم محکم کنه که چهارچشمی هواسش به من و عشقم و زندگیم هست,درست زمانی که دلم می خواد یک گوشه تنها بشینم و برای هزارمین بار به خدا بگم که من فقط و فقط رضای تورو می خوام حتی که اگه این رضایت به نارضایتی دلم منجر شه و او آروم آروم به حرفهام گوش بده و زمانی که اشکهام جاری میشه مطمینم که اون لحظه رضایت خدا رو گرفتم مسافرت مشهد برام پیش میاد ! این مسافرت به خاطر نذر شوهر دخترخالمه که چون حاجت گرفته همه فامیل رو به سفر مشهد دعوت کرده با خرج خودش و برای سه روز اقامت در هتل ! و اینکه درست زمانی به این خلوت نشینی با خدا احتیاج داشتم که حاجت مردی برآورده میشه و من به عنوان بخشی از یک نذر به این سفر دعوت میشم احساسم رو دو چندان کرده...! گرچه تولد امام رضا (ع) بزرگترین نشونه رو از خدا دریافت کردم اما این هفته می خوام برم در جوار امام رضا (ع) از نشونه های بیشتری با خدا حرف بزنم,می خوام دوباره با خدا بی پرده حرف بزنم و میدونم که اینبار حاجت دلم با رضای خدا یکی خواهد بود...! نشونه ی هفته پیش ... نشونه های این هفته و حرف های سارا ... و آخر این هفته که در پیش است سه هفته دوست داشتنی همراه با دلهره رو برام به ارمغان آوردن سه هفته ای که تا زنده ام از یاد نخواهم برد ...!

پ.ن:چهارشنبه تا جمعه مشهدم ! به خاطر عروسی خواهری از خیلی کارام عقب افتادم باید به کارهام برسم.اگه نمیام به وبلاگاتون سر بزنم حلالم کنید !

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 18:43 توسط ماه گل| |


شب ساعت یک رفتم رو تخت اما هرکار کردم خوابم نبرد.تا ساعت 7 صبح تو تخت غلط می زدم و از این ور به اون ور می شدم.انواع فکر و خیالات رو تا صبح نشخوار کردم.ساعت 7:30 پا شدم رفتم حموم.یک دوش گرفتم.خواهری رفته بود آرایشگاه.باید ساعت 12 آماده میشد تا بره آتلیه واسه عکس و ساعت چهار هم عقد کنون بود.ساعت 9 هم مامی رفت آرایشگاه.ته تغاری هم بیدار شد.ساعت 11 من و ته تغاری رفتیم آرایشگاه.خواهری تقریبا کارش تموم شده بود.آقای داماد اومد آرایشگاه دنبالش و باهم رفتن واسه عکس.کار ما هم ساعت 3 تموم شد.رفتیم سالن مهمونا یکی یکی اومدن و خطبه عقد جاری شد و خواهری بعد سه بار گفت بله .....! نوبت رقص چاقو شد.یک آهنگ خوشگل گذاشتن و من رفتم وسط.فیلم بردار هم خدا خیرش بده همین طور دنبالم میومد و از سوراخ دماغمم فیلم می گرفت.خواهر شوهر خواهری اومد کلی هزار تومنی بالا سرم شاباش ریخت و منم همین طور قر می دادم.بعد آقای فیلم بردار پول هارو رو زمین مرتب چید بهم گفت همین طور که می رقصی پاتو بزار رو پولها و از روشون رد شو حالا منم پولکی فکر کردم میگه خم شو پولهارو بردار.با این همه قر و فر همه هم چهار چشمی داشتن منو نیگا میکردن و دست می زدن خم شدم پولهارو جمع کردم وای مهمونا منفجر شدن از خنده فیلم رو قطع کرد فیلم بردار خودش قهقهه می زد.خلاصه دوباره این صحنه تکرار شد و ادامه قر دادنها و رفتم طرف شوهر خواهری و 50 تومان ناقابل گرفتم ازش.بزرگترهای فامیل اومدن کادوهاشونو دادن و مراسم تموم شد و تقریبا یک ساعت دیگه مراسم عروسی بود.سریعا رفتیم آرایشگاه واسه تجدید آرایش و لباسمو عوض کردم و رفتم هتل باباطاهر.مهمونها اومدن.دخترهای فامیل که همش غر می زدن به جونم که شامو بی خیال زودتر بریم واسه مراسم رقص ! با عکس گرفتن سرگرمشون کردم تا شام رو آوردن.(زرشک پلو با مرغ +سبزی پلو با گوشت+شیرین پلو+جوجه کباب و بره شکم پر + انواع سالاد و دسر و نوشیدنی و ماست ) بعد شام خوردن دنبال ماشین خالی بودم تا منو زودتر ببره باغی که اجاره کرده بودیم.یکی از دوستای خانوادگیمون ازم آدرس باغ رو پرسید چون گرگان نیستن بلد نبودن منم از خدا خواسته دیدم یک تیر و دو نشون شده گفتم باهاتون میام !!!!!!!!!!!!! (یک نشونش که ماشین خالی بود نشون دیگه بمونه واسه دل خودم) رفتیم سالن.همه چی آماده بود.عروس داماد نرسیده بودن.اما هیچ دختر و پسری سرجای خودشون بند نبودن.نزدیکه 40-50 تا جوون ایستاده بودن کنار صندلی ها تا با اولین آهنگ بیان وسط اما آقایون نوازنده و خواننده گفتن صبر کنیم تا عروس بیاد اما هم من نمی تونستم خودمو نگه دارم و هم مهمونها به جونم غر میزدن.خلاصه رو حساب خواهر عروس بودن رفتم گفتم آقایون شروع کنین.به محض اینکه شروع کردن به نواختن یک گوله جوون ریختن وسط ...وای تا عروس اینا بیان نزدیک به سه-چهارتا آهنگ رقصیدیم و بعد خواهری و شوهرخواهری اومدن و دو نفری رقصیدن.دوباره آقای خواننده گفت عروس دوماد برن اونایی که دوست دارن بلند کنن بیان وسط برقصن اما تا اومدن تکون بخورن جمعیت دوباره ریختن وسط.این جمعیت دیگه ننشست تا موقع تانگو که رفتن کنار اما باز بعد تانگو ریختن وسط ... ماشالله مهمونها همه یا از نظر سنی جوون بودن یا دلشون جوون بود.خستگی اصلا در کار نبود.همه چی بهتر از اون چیزی بود که انتظارشو داشتم ...! مراسم تموم شد و خواهری رفت خونش ! حالا رسما من شدم دختر بزرگ خونه ...!

*خواهری و شوهر خواهری امشب میرن ماه عسل کیش ! البته هدیه عروسی من و ته تغاری و پیشنهاد من بود که برن کیش.جمعه به سلامتی بر می گردن و میرن سرخونه زندگیشون و من همچنان غرق در لذت رقص دو نفره با پسرک !!!!!!!!


نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 19:39 توسط ماه گل| |


يا على گفتیم و عشق آغاز شد

 

امشب,

                                 سبدهای خالی سکوت را

                                                                     لبریز از همهمه آواز می کنیم

و اگر

                               کمی مددمان کند خدا

فردا,

                              فردای دیگری آغاز می کنیم


پ.ن: شعر رو کارت عروسی خواهری ست!

اینروزها سرم خیلی شلوغه,مراسم خواهری از یک طرف این درس و دانشگاه هم از یک طرف.یک درسمون امتحان نداره بجاش باید مقاله accept شده ارائه بدیم,یک درس دیگه هم مقاله accept شده می خواد.درس های دیگه هم کنفرانس داریم.از همه سخت تر پروپوزال هم باید آماده کنیم.کلی ترجمه هم دارم که دست به دامنه babylon شدم...اما یکی دو صفحه که نیس! خواهری وسایلشو برد اتاقش تقریبا خالی شده کل خونه ریخته بهم! از هفته دیگه هم مهمونای راه دورمون میان با این خونه ریخت و پاش! مامان هی راه میره میگه خونه رو تمیز کنید وسایلتونو جمع کنید اما اصلا وقت نمیشه! ته تغاری از صبح دنبال شلوارش میگرده کاشف به عمل اومد که قاطی وسایل خواهری شده رفته اونجا ! روزی که لباس و کتابهاشو می برد خونش من باهاش رفتم واسه کمک,ای خدا خوب شد بودم اونجا کلی لباسهای مارو اشتباهی برده بود...اولش هیچی نگفتم اما یهو دیدم شلوار لی diesel من اون وسطا سرگردونه ...! با این همه کار و درگیری دوستان برنامه دریا واسه آخر هفته چیدن مگه میشه قبول نکرد,دارم میرم دریا بعد سه ماه ....اوه اوه هنوز واسه پرو لباسم نرفتم,کفش سفارش دادم از تهران قراره برسه,دو هفته که دیر رسید حالا هم اومده وقت نکردم برم تحویل بگیرم ...! با این همه مشغله کاری من اینجا چه می کنم؟؟؟؟؟ تا عروسی خواهری بعید می دونم بتونم بیام اینجا,گرچه این چند وقت هم کم تونستم بهتون سر بزنم...!




خدای مهربونم کمک کن عروسی خواهری با شکوه برگزار شه و همه چی به خوبی پیش بره .... کمکشون کن زندگی خوبی رو شروع کنن.دست ما هم بگیر


نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 13:33 توسط ماه گل| |

 

۱.وقتی بعد ۲۷ سال صاحب يك دختر شد به درگاهت سجده كرد٬وقتي بعد سه سال اون دخترو از دست داد باز هم به درگاه تو سجده كرد٬اما اينبار دو ركعت بيشتر نماز مي خوند به عشق دخترش كه وقتي نماز مي خوند ميرفت رو دوشش مي نشست و عمو با يك دست دخترشو مي جسبید تا از رو شونش نيفته و با اون يك دست به درگاهت شکر می گفت ... تو اين شش ماه عمو داغون شد٬كمرش شكست اما ياد دخترش و نام تو رو فراموش نكرد.عمو خيلي بزرگه که هیچ وقت به درگاهت ناشکری نکرد٬بزرگه چون میدونه بنده چه کسیه٬بزرگه چون میدونه تو چقدر مهربوني....خدا يك فرصت ديگه به عمو داد٬خانوم عمو حامله ست ..... واسه بار دوم رفت آزمايش و سونوگرافی و جواب مثبت بود و جنين سالمه !!! خداي مهربونم٬عمو اينبار منتظر " فاطمه و علي" ست.اين هديه بزرگ رو به عمو و خانومش و ما ببخش!!!

 

۲. خدايا دلم مي خواد تو آغوشت گم شم ...!

 

۳. با وجود اين همه نشانه هايي كه از خدا و بزرگیش دور و برمون هس چرا بعضي آدمها خدا رو انكار مي كنن و يا اين نشونه ها رو ناديده ميگیرن ؟؟؟

 

۴. من از روزي كه مجازات شوم نمي ترسم٬من از روزي مي ترسم كه خدايا تو نگاهم نکنی ...!

 

۵. خدايا من از دنيا جرعه اي لبخند تو را مي خواهم و بس ...

                            

                                   مرگ من روزي فرا خواهد رسيد....

 


 بعدا نوشت :

خدایا چگونه بخوانم تو را
و من , منم
و چگونه از تو قطع امید کنم
و تو , تویی
اگر از تو نخواهم که به من عطا کنی
از چه کسی بخواهم که به من عطا کند
اگه از تو نخواهم که اجابت کنی مرا ..کیست که بخوانمش تا اجابت کند مرا
اگر زاری نکنم به درگاه تو تا به من رحم کنی
به که زاری کنم تا به من رحم کند
دریا را برای حضرت موسی شکافتی و نجاتش دادی
اکنون از تو میخواهم که رحمت فرستی بر محمد و ال محمد
و نجات دهی مرا از انچه گرفتارم در او
گشایشی فوری به من عطا کن
بدون مدت
به فضل و رحمت خودت ای مهربان ترین مهربانان ...........

*اين يك دعاي خيلي خيلي زيبا از امام سجاد(ع) هست كه من خيلي خيلي دوسش دارم و هميشه با خوندنش آروم ميشم و امروز يك دوست خوب واسم خصوصي فرستاد ! نقطه جان ممنون

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 15:20 توسط ماه گل| |

 

۱. آخرین کلاس پنج شنبه هام درس آشنایی با قرائت قرآن کریمه٬این هفته اولین جلسه کلاس بود.استاد شروع کرد به حرف زدن که بچه ها در مورد قرآن سوالات زیادی دارن اینکه مثلاً میشه قران رو فارسی خوند یا نه و .... کلاس ساکت بود.یکی دستشو بلند کرد.به هوای سوال پرسیدن استاد حرفشو قطع کرد و همه منتظر بودن بشنون چی می پرسه یهو گفت : ای آقا مگه اسم این درس آشنایی با قرائت قرآن کریم نیست٬خوب بشین اونجا (اشاره به کرسی استاد) قرآن بخون شب جمعه هم هست یه صوابی میرسه به اموات اینا چیه میگی.....!!!!

 

۲. دیروز از راه نرسیده رفتیم خونه خواهری یک لنگ پا جلو ظرفشویی فقط ظرف شستم٬ته تغاری با پارچه ظرفها رو خشک میکرد و خواهری هم تو کابینت قرار میداد ! جهاز خریدن یک طرف٬این جابجا کردن هم یک طرف ... وسایلشو بردیم خونه شون و از آشپزخونه شروع کردیم به چیدن وسایل ! دقیقا بیست روز  مونده به مراسم عروسی

 

۳. عروسی خواهری بهانه ای شد واسه تمام خانواده تا دوستای قدیمی و جدید رو دور هم جمع کنن ! میگم قدیمی یعنی اینکه مامان هم خونه ای های دوران دانشجوییش که لاهیجان و تهران زندگی میکنن رو دعوت کرده و قراره بیان یا من دوستان دوره دبیرستانم که به خاطر دانشگاه یک مدت فقط از طریق تلفن جویای احوال هم بودیم رو دعوت کردم و همه مشتاق اومدن هستن ... !!!

 

۴. آقا خیالتون راحت من دیگه خوابگاه نمیرم ! با اون دو تا دوستم رفتیم کل شهر رو گشتیم تا یک هتل مطمئن گیر آوردیم.یک اتاق سه نفره که تلویزیون٬ماهواره٬اینترنت وایرلس٬سشوار و ... داره ! اینجوری خیالمون راحت تره تازه یک کافی شاپ سنتی هم زیر هتل هست یک حیاط با صفا داره با کلی گل و بلبل.

 

۵. هفته پیش اولین دوره لیگ بسکتبال تو قزوین برگزار شد و من نرفتم ... ! البته فقط من نبودم٬دو تا از بازیکن های تهرانی از تیم دانشگاه آزاد داشتیم که اونها هم دیگه بازی نمی کنن٬چهار تا از بازیکن های خوبمون هم رفتن با تیم قزوین قرارداد بستن با من میشن هفت نفر.از یک تیم دوازده نفره چند نفر می مونن ؟؟؟ امسال نه تنها مقام نمیاریم بلکه سقوط به دسته یک هم پیش بینی میشه اونم چه سقوطی !!! تیم قزوین پارسال پنجم شد امسال حتما مقام میاره ....

 

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 8:22 توسط ماه گل| |

 

برخی دوستان مایل بودن بدونن در خوابگاه ما چه می گذره٬به کسانی که بیماری های قلبی٬تنفسی٬توهمی٬تخیلی٬روحی و روانی٬عشقی و عاطفی و هرگونه بیماری که با اعصاب و روان آدم بازی می کند دچار هستند توصیه می کنم این پست رو نخوونید چون ممکنه بعد خوندن این پست میزان توهم خونتون اوت کنه و بعد لعن و نفرینش بمونه واسه من !

 ***

خوابگاه ما سه طبقه ست.در طبقه همکف اتاقی هست که خانومی در اون زندگی می کنه که هرروز ورود و خروج بچه ها رو چک میکنه تا کسی این وسط زیر آبی نره و به جای اومدن به خوابگاه سر از (.....) در نیاره٬یک آشپزخونه خیلی بزرگ٬اتاق تلویزیون و اتاق مطالعه هم تو طبقه همکف است.سه طبقه بیاین بالا دست چپ٬انتهای یک راهروی باریک یک اتاق ده نفره خیلی خیلی بزرگ هست که اسمشو گذاشتن اتاق مهمان مخصوص بچه های ارشده چون حداکثر دوشب در هفته اینجا اسکان دارن.طبیعتا این اتاق همون اتاقی ست که کلی بلا سر من و هم اتاقی هام آورد.روبروی این اتاق یک اتاق چهار نفره خالی از سکنه وجود داره....

***

مسئولین خوابگاه لطف کردن و یک اتاق ده نفره به ما شش نفر دادن٬من و دوتا از بچه های گرگانی باهم بیشتر جور در میاییم٬اون سه تادیگه هم همشهری هستند بیشتر باهمن اما در کل یک جین دوست خوب در کنار هم هستیم ! ترم اول من و سارا و ثمره ( گرگانی ) تا دم دمای صبح بیدار می موندیم و حرف میزدیم (از زمین و زمان بگیر تا پسر همسایه و درس و ...) اما اون سه نفر دیگه عادت داشتن شب ها زود بخوابن و ۱۲ برق اتاق باید خاموش میشد.واسه همین ما بیرون از اتاق تو اتاق نشیمن صحبت میکردیم (خدایی در مورد درس بود ) واسه خواب میرفتیم تو اتاق خودمون.یکی از شبهای زمستون ترم اول بود که به مسئول خوابگاه گفتیم کلید اون اتاق خالی چهارنفره رو بده به ما شب ما سه تا بریم اونجا بخوابیم.دو تا تخت  اونجا بود.منم که آخر مرام و دوستی رو زمین خوابیدم اون دو تا رفتن رو تخت.نزدیک ساعت سه صبح بود.من یهو احساس کردم یکی دیگه هم تو اتاقه اما به رو خودم نیاوردم.اتاق خیلی تاریک بود و جایی خوب دیده نمیشد.خواستم به بچه ها بگم گفتم شاید خیالات برم داشته الان بگم اونا هم می ترسن.بی خیال شدم و زیر لب دعا می خوندم تا خوابم ببره که یهو یکی از دوستام که از هممون بزرگتره از رو تخت پرید با یک صدای بدی گفت تورو خدا برق رو روشن کنیم من سایه دیدم رو دیوار.از جا پریدیم کسی تو اتاق نبود.اون یکی دیگه هم گفت آره منم همچین حسی داشتم اما ترسیدم به شما بگم.خلاصه درو قفل کردیم و سه تائی رو زمین کنار هم خوابیدیم.ما از اون اتاق هیچ خبری نداشتیم که چه اتفاقی اونجا افتاده٬واسه بچه ها هم این قضیه رو تعریف نکردیم.دو سه شب بعد دو تا از اون بچه هایی که تو اتاق ده نفره خوابیده بودن اومدن گرگان خونه ما٬یاد اون شب افتادم تا خواستم بگم یکی شون گفت میدونی تو اتاق ما اون شب چی شد.(دقیقا همون شب که ما سایه دیدیم) لیلا گفت من نزدیکای ساعت ۴ صبح بود با صدای نفس کسی از خواب پا شدم٬وسط اتاق دیدم یک نفر رو زمین دراز کشیده و خوابیده٬بیچاره از ترس داشت سکته میکرد جرات نداشت بره ببینه کیه و برق رو روشن کنه.بقیه رو هم صدا نمی کنه فقط میره پیش یکی از بچه ها می خوابه.بعد نیم ساعت بعد دوباره نیگا میکنه میبینه خبری از کسی نیست.من که گیج شده بودم.قضیه اون شب رو هم واسشون گفتم...خلاصه یک چند شب با ترس تو خوابگاه می خوابیدیم.تا اینکه رسید به ترم دوم.من و ثمره دانشگاه کار داشتیم زودتر از بقیه رفتیم و چون کارمون به دو روز کشید مجبور شدیم بریم خوابگاه.تو این سه طبقه فقط و فقط من و ثمره بودیم.همه اتاق ها و طبقات خالی بود.رعد و برق وحشتناکی هم میزد. به ثمره  گفتم درو قفل نکن که اگه اتفاقی افتاد بتونیم زود فرار کنیم.برق ها هم قطع بود.بیچاره ثمره خوابش نبرد و از ترس هم داشت می لرزید که یهو از پشت در صدای سرفه شنید چندتا پشت سرهم ! اما کسی تو خوابگاه نبود پس این سرفه مال کی بود...بیچاره پرید و منو از خواب بیدار کرد همون موقع هم برق ها اومد.درو قفل کردیم و تا صبح به در و دیوار خیره شدیم.این قضیه گذشت اما من همچنان میگفتم این بچه ها توهم میزنن تو این اتاق هیچ  موجود ماورایی وجود نداره ! تا اینکه یک شب واسمون مهمون اومد (یکی از بچه های ارشد اومد خوابگاه فقط واسه یک شب بمونه) من خواب بودم و تمام قضایای قبل رو هم فراموش کرده بودم.در اتاق هم قفل بود٬یهو با صدای داد وبیداد همون مهمون بنده خدا بیدار شدم.دیدم چشماش بسته ست اما خودشو میکوبه به تخت که بگو " بسم الله الرحمن الرحیم  تا بره"  مدام همین جمله رو داد میزد.من که داشتم سکته میکردم...خواستم بیدارش کنم ترسیدم چیزی دور و برش باشه بیاد خر منو بچسبه منم که مستعد سکته کردن.خلاصه به روی خودم نیاوردم تا اینکه دیدم اوضاع داره خراب میشه چند بار آیت الکرسی خوندم بعد دقایقی دیدم اون دختر بیچاره آروم شد.همین موقع بود در اتاق که قفل بود باز شد اما نه کسی وارد شد و نه کسی خارج !! من دقیقا تا مرحله سکته کامل پیش رفتم کافی بود یکی اونجا پخ می گفت من مرده بودم دیگه! خلاصه صبح این قضیه رو به بچه ها گفتم و دیگه همه مطمئن شدیم که تو اتاق خبری هست و از اون شب دیگه کسی رو تخت خودش نخوابید همه اومدیم جامونو رو زمین انداختیم کنار هم خوابیدیم.یک شب دیگه هم دو تا از بچه ها بالا سرمون یک نفرو باز دیدن که خوابیده و با صدای نفس هاش از خواب بیدار شدن ...!!! سوال های زیادی تو سرمون بود تا اینکه من و ثمره واسه امتحان های پایان ترم پیش مجبور شدیم نزدیک دو هفته اونجا تنها باشیم.من که عمران پامو تنها تو اون اتاق نمی زاشتم واسه همین شبها می رفتیم تو یک اتاق دیگه با بچه های ترم بالاتر کارشناسی می خوابیدیم.سر صحبت باز شد.دختره گفت این اتاق مدتهاست خالیه و کسی توش زندگی نمی کنه! اما آخرین نفری که اینجا بوده سال پیش یک دختر نابینا بوده که مدام تنها تو اتاق بوده و به گفته خودش با اجنه و ارواح در تماس بوده! شبها بیدار می مونده و روح احضار میکرده ....! بعد اون دیگه کسی نیومد تو اتاق تا شماها اومدین ...!!!! بعد فهمیدن این ماجرا ترم تموم شد و سه ماهه که نرفتم خوابگاه ! سه تا از اون بچه ها دیگه خوابگاه نمیان می ترسن اما من و ثمره و سارا همچنان مستعدیم که دو شب در هفته را در خوابگاه بگذرونیم...مجبوریم خوابگاه باشیم.چون اولاً واسه یک ترم به دانشجو خونه نمیدن دوماً هتل ها هم از یک نظر دیگه خطرناکه که ما این خطر و به اون خطر بیشتر ترجیح میدین ... حالا با این اوصاف بنده فردا قراره برم خوابگاه و فردا شب رو در اون دخمه صبح کنم٬قلبم از همین الان تند میزنه !

***

پاورقی : کسی حق شوخی کردن نداره٬من نه ناقص العقلم و نه دیوانه .... اینایی که گفتم عین واقعیته و تازه خیلی ترسناک تر از چیزیه که نوشتم! به هر حال هر چی بود شبهای سختی رو تو خوابگاه این یکسال گذروندم اما جدای این ترس ما شش نفر و به خصوص سه نفرمون خیلی باهم خوشیم تو خوابگاه ... بیشتر از ترس همش در حال ماجراجویی هستیم و خوش میگذرونیم.این آخرین ترمه که تو خوابگام و حتم دارم دلم واسه شبهای با هم بودن تنگ میشه !!!

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 13:4 توسط ماه گل| |

 

درسته یک زمانی بسکتبالیست بودم اما این دلیل نمیشه که زورم زیاد باشه٬کم زورترین و کم جون ترین عضو خانواده و عضو تیم منم ... مثلا وقتی صندلی می خوام بلند کنم به همین راحتی ها که نیست کلی یا علی باید بگم تا بتونم جابه جا کنم . اما همین من تا دلتون بخواد انرژی ذخیره شده یا به قول امروزی ها پتانسیل دارم که اگه قرار باشه فعال بشه مثل یک بمب مخرب عمل می کنه ... به عنوان مثال :

۱. در روزی از روزها بنده در حال ظرف شستن بودم تا ملاقه سوپ رو گرفتم دستم از وسط نصف شد !!! اونم نه از این ملاقه پلاستیکی ها٬از اون جنس کلفتها که اصلا مرگ نداره اما من با یک حرکت ناخواسته به دو نیم تقسیم کردم !!!

 

۲. در یکی دیگر از روزها ناخن گیر رو برای کوتاهی ناخن های مبارکم گرفتم تا اومدم استفاده کنم تو دستم خورد شد و باز من نا خواسته خرابکاری کردم !!!

 

۳. چند روز پیش اومدم headphone رو از رو زمین بردارم بزارم سر جاش که یهو باز شکست و من با شرمندگی بدون اینکه کسی بفهمه گذاشتم دوباره سرجاش رو زمین تا کسی نفهمه باز من دست گل به آب دادم !!!

 

۴. اما از همه بدتر٬پرده اتاق منو باید اندکی زور بزنی تا بتونی قرقره شو بکشی و پرده جمع شه ! در یک غروب زیبای نمی دونم کدوم فصل بود که مامان گفت پرده اتاقتو برو بکش  کنار بزار نور بیاد داخل خونه ! تا اومدم قرقره رو بکشم کل پرده و میل پرده و همه متعلقات کنده شد افتاد رو سرم ... منم میل پرده رو زدم زیر بغلم اومدم از اتاق بیرون و گفتم بیاین اصلا میل پرده رو کندم آوردم تا حسابی از نور خورشید استفاده کنید و خانواده با چشمانی از حدقه در آمده منو نیگا میکردن و منم با میل پرده فیگور میگرفتم ...!

 

۵. این انرژی نه اینکه از الان کشف شده باشه از بچگی همین طوری بودم.مثلا ابتدایی بودم بابای مدرسه هر وقت مهتابی کلاس اتصالی  میکرد با یک جارو میزد بهش درست میشد.تو خونه یکبار مهتابی خونه اتصالی کرد.منم دویدم رفتم جارو آوردم گفتم با یک ضربه درستش کنم.پریدم و جارو رو زدم به مهتابی...چشمتون روز بد نبینه مهتابی از جا پرتاب شد٬سیم ها اتصالی کردن اصلا یک وضعیتی شد که نگو و نپرس ...!!!

و ..............

نمی دونم چقدر به پتانسیل اعتقاد دارید اما من واقعا پتانسیل خوبی دارم واسه خرابکاری ....!!! در آینده بچه هام حتما بهم میگن مادر فولاد زره ...

***

پاورقی : می خوام بیشتر مثال بزنم واستون اما اومدم تو کافی نت دانشگاه٬دوجین چشم رو مانیتوره منه که ببینن چی مینویسم ! به یکی گفتم بفرما بیا پیشم بشین بخون چشمات از راه دور درد میگیره خندید و رفت !

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 14:33 توسط ماه گل| |

 

۱. به محض اینکه هوا سرد میشه سیستم تنفسی میریزه بهم ... ! امروز به سلامتی اولین ترشحات ریوی زمستانه رو شاهد بودم٬جوراب پشمی و گرمکن رو آماده کردم تا از سرماخوردگی جلوگیری کنم !

 

۲. بالاخره کلاسهای فارکس (Forex) شروع شد.روزی سه بار در هفته ! 50 نفریم ... 47 تا پسر و سه تا دختر !!!!!!!!!! از اون سه تا دختر یکی آرایش در حد عروسی لنز سبز میزاره٬قدش از من کوتاه تره اما انقدر کاکل داره که بلندتر از من شده !!! جالب اینه که میاد پیش منم میشینه درست سمت راست من.یکی دیگه از دخترها هم به شدت ضریب هوشی پایینی داره٬اونم اومد درست سمت چپ من نشست.بعد کلاس که استاد این همه حرف زد یک سوالی ازم پرسید که فکم خورد زمین !‌ در جوابش باید کل حرفای استاد رو از اول جلسه تعریف میکردم !!! اما در کل کلاسمو دوست دارم...خیلی

 

3. اصلاً نمی فهمم چه مَرَضیه که ما دانشجوها داریم ! تا تابستونه هوس درس و مشق و دانشگاه داریم به محض اینکه مهر میاد عاشق جیم شدن و غیبت کردن ... تا هفته پیش غر میزدم که دانشگاه ها زودتر باز شه حالا که از فردا کلاسها شروع میشه و من باید امشب راهی شم میگم بی خیال حالا یک هفته هم دیرتر برم بهتره ... !‌ بنابراین هیچ گونه چمدونی نبستم و با خیال راحت همچنان در تعطیلات تابستون بسر می برم ! البته این اصرار به نرفتن توسط مامان خانومی هم هست آخه در خوابگاه ما یک اتفاقهای وحشتناکی در دو ترم پیش افتاده که وقتی میرم اونجا حالم خیلی بد میشه ...! (اگه نمی ترسین و فکر و خیال نمی کنید تو یک پست واستون بگم چه خبره اونجا ؟؟؟ )

 

4. بنده قراره پولدار شم ... به همین زودی زود . شاید در عرض کمتر از یک ماه !!!! (بگید ایشالا)

 

5. بعد سال و ماهی دوباره رو آوردیم به خواندن زبان انگلیسی ... ماشالله همه چی یادم رفته ! دعا می کنم در سفری که دارم رفیقمان هم بیاد تا عصای دستم باشه والا با این زبانی که من بلدم با مخ میرم تو باقالیا ...  راستی پلو کباب به انگلیسی چی میشه ؟ اونجا ممکنه به دردم بخوره

 

6. همین کلاسی که میرم (Forex) بهمون نوت بوک دادن.دستشون درد نکنه ! مفت باشه کوفت باشه

 

7. از دیروز رفتم تو کار رژیم از نوع کم خوری !  در واقع بشقابمو کوچیک کردم تا کمتر بخورم ... آخه قبل ماه رمضون 54 بودم اما بعدش شدم 56 . البته دیروز که رفتم رو ترازو 55 بودم ! اضافه وزن کاذبه والا من که غذایی نخوردم تو ماه رمضون

***

پ.ن: هوسم کرده پروفایلمو کامل کنم و همچنین عکسمو بزارم.اما می ترسم بعدش پشیمون شم ! به نظرتون بزارم ؟؟؟ 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 15:9 توسط ماه گل| |

 

خدای عزیزم، اون کسی که همین الان مشغول خوندن این متنه، زیباست (چون دلی زیبا داره)، درجه یکه (چون تو دوستش داری بهش نظر کرده ای)، قدرتمند و قوی و استواره (چون تو پشت و پناهش هستی) و من خیلی دوستش دارم. خدایا، ازت میخوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترین ها باشه. خواهش میکنم بهش درجات عالی (دنیائی و اخروی) عطا بفرما و کاری کن به آنچه چشم امید دوخته (آنگونه که به خیر و صلاحش هست) برسه انشاا... . خدایا، در سخت ترین لحظات یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین لحظات زندگیش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه.
خداوندا، همیشه و هر لحظه او را در پناه خودت حفظ بفرما، هروقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر (حتی اگه خودش یادش رفت بیاد در خونت و ازت کمک بخواد) و کاری کن این رو با تمام وجود درک کنه که هر آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم برمیداره و گنجینه یه توکل به تو رو توی دلش حفظ کرده، همیشه و در همه حال ایمن خواهد بود.
از هم اکنون، زمان داره برات شمرده میشه ! در عرض 9 دقیقه حتما برات یه اتفاق خوشایندی خواهد افتاد یا یک خبر خوشی خواهی شنید ...
(نه چون این متن رو خوندی یا خوندن این متن شانس میاره یا ارسالش برای کسی باعث رسیدنه خبر خوش میشه ... ...
نه ..... ... صرفاً یک اتفاق خوش برات خواهد افتاد به این خاطر که الان توی دلت میگی : خدایا توکل به تو .....

 

پاورقی : این کامنت خصوصی رو کی برام گذاشته ؟؟؟ تو کی هستی که انقدر زیبا نوشتی ؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 10:11 توسط ماه گل| |

 

امشب دلم یه جوری شده٬دقیقاً نمی دونم چه جوری ! اما می دونم با من٬با خود ِخود ِ من ناجوره ! یعنی دلم با "من" جور نیست ... ! دلم امشب یک سازه دیگه ای میزنه که نباید بزنه ! دلم امشب با "من" راه نمیاد ..... میرم بخوابم ! اصلا هم مهم نیس کسی نیست تا حرف های دلمو تو گوشش نجوا کنم تا شاید دلکم وا شه !!!!!!!

 

پ.ن : کامنتدونی تعطیل است.

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 0:4 توسط ماه گل|


Design By : Night Skin