|
بابا شركت پیمانکاری چی چی پویان گلستان رو ثبت کرد ، امروز کلی کاغذ آورد که پر کنیم چون خوش خط ترین عضو خونه منم مجبور شدم سه ساعت خم شم رو فرم ها تا پرشون کنم ، حالا اعضای این شرکت به این صورت توسط آقای پدر و هم فکری مامی انتخاب شدن : آقای پدر - مدیر عامل مامی - رئیس هیئت مدیره خواهری - نائب رئیس هیئت مدیره شوهر خواهری - بازرس اصلی ماریا - منشی جلسه (!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) جیغم رفت هوااااااااا ، میگم خیلی بدجنسین حالا من شدم منشی .... یعنی هیچ پست دیگه ای نبود که به من بدین با مدرک فوق لیسانس مالی بشم منشی ؟؟؟؟!!!؟؟؟ خوب یهو میزاشتین آبدارچی خیال همه رو راحت میکردین ؟ بابا قهقه ای سر می ده و میگه نه اون پست رو خالی گذاشتیم برای اونی که قراره بیاد تو رو بگیره ....................!!!!!!!!!!!!!!!!!! نمی خواااااااااام ....... من زن آبدارچی نمیشم ......!!!!
روز تولد من و نازی (دختر خالم) دقیقا ً تو یک روزه اما با یکسال اختلاف ، هر سال دو سه هفته مونده به تولد زنگ میزنه میگه برنامه ای واسه تولد امسال نداری و هر سال هم میگم نه جانم من تولد بگیر نیستم اما باز سال دیگه پیگیری می کنه ، اما امسال ..... نازی : ماری حکمتش چیه که تولد ما امسال افتاده تو عاشورا ؟ ماریا : خوب یعنی لازم نیست تولد بگیریم بعد محرم ایشالا یهو عروسی میگیریم ....! نازی : چه خوش بین ، مصادف شدن عاشورا با روز تولدمون رو به فال نیک میگیریم دیگه! ماریا : آره جانم ، به همه چی با دید مثبت نگاه کن ! ***** دلم هیجان می خواد ، دقیقا ً از اون نوع که با شور و شوق میرم پارک ، از بین این همه وسیله بازی میرم سمت ترن هوایی ، دوبار سه بار سوار میشم هربار هم می ترسم و هربار هم اون بالا توبه می کنم که دیگه سوار نشم به قدری هیجانزده میشم که نمی تونم جیغ بزنم ، سکوت می کنم بار اول چشمهامم می بندم ، بار دوم با بغض فقط به جلوم نگاه می کنم که کی تموم میشه اما وقتی تموم میشه دلم مثله دل یک گنجشک میزنه.از این هیجان غرق شادی میشم و برای بار سوم هم میرم تو صف اما اینبار دیگه نمی ترسم بلکه از ته دل فقط جیغ میزنم که بازم توبتو نگه نداشتی .....!!! حالا دلم همچین هیجانی توو زندگیم می خواد،هیجانی که اولش با ترس باشه اما کم کم واست معنی پیدا کنه ، چشمهاتو ببندی و آروم آروم به این هیجان فکر کنی ، بعد به اطرافت با شور و شوق نگاه کنی و وقتی فهمیدی چه نعمتی نصیبت شده از بندگی فریاد بزنی که " من خوشبخت ترین دختر دنیا هستم" .....
ماری پاشو من دارم میرم بیرون ، مامان اینو گفت ، درو بست رفت با خواهری بیرون . من خونه تنهام ، با خودم میگم امروز جون میده واسه پیانو زدن که یهو چشمم به جارو برقی تو اتاق میفته ، امان از دست ته تغاری دکور اتاق رو ریخته بهم حالا جاروبرقی رو گذاشته وسط اتاق که من جارو بکشم ، با دلخوری میرم تو آشپزخونه وااااااااااای کلی ظرف تو سینک ظرفشویی روی هم ریخته ، چای نداریم ، زیر کتری رو روشن می کنم و میرم سراغ لپ تاپ خیلی شارژ نداره و برقها هم قطعه ، چشمم میفته به کتابهایی که کنار لپ تاپ هست یادم میاد کلی تایپ دارم ،شروع می کنم به تایپ کردن چند صفحه ای میرم جلو اما حوصلم سر میره ، پا میشم میرم اتاقو جارو میکشم ، ظرفها رو می شورم ، لباس های تو ماشین لباسشویی رو در میارم و سرجاشون میزارم ، الان هم کلاس دارم و باید برم کلاس بورس ، چشمم میفته به پیانوی بیچاره که امروز هم نشد کلاویه هایش را نوازش کنم.استاد دلش به حالم می سوزد می گوید پس تو کی راحت میشوی و فارغ میشوی از درس ، می گویم اندکی صبر سحر نزدیک است ... نمی توانم وقت زیادی صرف یاد گرفتن آهنگ های جدید کنم همان قدیمی ها رو که بلدم می زنم ، استاد درکم می کنه و جلسه ای یک درس بهم میده !!! آهنگ "تولدت مبارک" عجیب با روان آدم بازی می کند از آن بد قلق هاست که نت هایش خیلی اذیتم می کند ! دوست دارم غوغای ستارگان و خوابهای طلایی را بزنم ضبط کنم و بزارم اینجا گوش کنید اما کمبود وقت داریم ، در اولین فرصت حتماً اینکارو می کنم .
سلام دوست بسیار ارزشمندم پ.ن : برای نازنین عزیز دعا کنید تا زودتر شفا بگیره و به هوش بیاد ، فرشاد الان بیشتر از همیشه به دعاهای تک تکمون نیاز داره ، شاید دعای یکی از شماها باعث شفای نازنین بشه ! پ.ن : خدایا فرصتی دیگر برای بندگی به نازنین عطا کن ! پ.ن : فرشاد جان شرمنده کامنت خصوصی رو اینجا گذاشتم !
می خوام امروز در مورد یکی از دوستام بنویسم،دوستی که مثل هیچ کس نیست و همیشه تنهاست.نمی دونم چقدر به "حس ششم" یا یک هچین چیزهایی اعتقاد دارید اما من به این دوستم صد در صد ایمان دارم : سارا یک دختر 28 ساله , تپل ،مهربون و با گذشت ه ... سارا رو از ترم اول تو دانشگاه شناختم،تو خوابگاه با هم بودیم و الان هم همچنان هم کلاسیم و شب های هتل با هم هستیم و من از حرفهای سارا مستفیض میشم.سارا یک قدرت خاص داره ، یک قدرت که من نمی دونم چیه اما خیلی عجیبه ! سارا خلی راحت با اطرافیان رابطه برقرار می کنه مثلا ً وقتی سوار ماشین میشیم از دانشگاه برگردیم کنار هرکی بشینه فرق نمی کنه دختر ،پسر،پیرمرد یا پیر زن با همه چنان غرق صحبت میشه که یکی ببینه فکر می کنه چند ساله همو می شناسن.فقط این نیست سارا وقتی با کسی عمیق میشینه پای صحبت کاملا می تونه فکر طرف رو بخونه نه اینکه ببینه الان داره به چی فکر می کنه نه،یکبار دیوان حافظ رو باز می کنه شعر رو می خونه (این دیوان حافظ فقط برای پیدا کردنه نشونست گاهی هم قران باز می کنه تا این نشونه رو بگیره) بعد به طرف نیگا می کنه تمام احساس فرد،اینکه الان تو زندگیش چه مشکلی داره و راه حل درست رو میگه.دو تا مثال میزنم براتون :، دختر دایی سارا 19 سالش بود،عاشق میشه میره پیش سارا ،سارا که باهاش حرف میزنه بهش میگه بی خیال این عشق شو تو هیچ وقت ازدواج نمی کنی،دختر داییش ناراحت میشه از این حرف.اما ظرف شش ماه بعد دختر داییش ایست قلبی می کنه و فوت میشه تو سن 19 سالگی و سارا اینو وقتی باهاش حرف میزد حس کرده بود. چند هفته پیش که با دوستان رفتیم دریا،ساعت 10 شب رو آلاچیقی نشسته بودیم،یک پسر از نوع سوسول که از یک متریش رد می شدی بو مشروب و سیگار میداد اومد نزدیک سارا و سارا هم دعوتش کرد به نشستن و ازش خواست باهاش حرف بزنه.ما رفتین یکم دور زدیم برگشتیم دیدیم پسره داره گریه می کنه،سارا باهاش از یک کاری که پسره تو زندگیش به اشتباه مرتکب شده بود حرف زد و پسره هنگ کرد وقتی سارا با این حسش زندگی اونو ریخت رو دایره . سارا ازش خواست تا دیر نشده دست از این کارها برداره والا خدا بد جور مجازاتش می کنه و خلاصه اشک یارو رو در آورد. اینا فقط دو نمونه از حس های سارا بود.شب هایی که میریم هتل 8 صبح کلاس داریم اما 5 صبح به زور می خوابیم.نمی شه از این قدرت سارا استفاده نکرد.خواب های عجیب غریبی هم میبینه که همشون رویای صادقانه ست یعنی وقتی پا میشه از خواب حتما ً اون اتفاق میفته.خوابهای دیگران رو هم تمیز تعبیر میکنه.این دختر نه با روح و جن در تماسه نه از این رمالا و غیرست .یک دختر کاملا ً مومن و معتقد با حس های عجیب غریب.سارا از عرفان و معرفت حرف میزنه ! گاهی ازش می ترسم و گاهی با حرف زدن باهاش آروم میشم....اما سارا همیشه تنهاست چون به هیچ کسی اعتماد نمی کنه برای ازدواج چون وجود همرو میبینه ....! و از این تنهایی ناراحته با اینکه خودش نگفته اما من با همون نیمچه حسی که دارم فهمیدم،سارا می خواد مراتب بالاتری رو بره،میگه دوست دارم وارد بعد انسانی شم و از این تنهایی می خواد استفاده کنه ... سارا به نظر من زمینی نیست و خودش هم میگه که زیاد عمر نمی کنه البته امیدوارم این حسش درست نباشه ! پ.ن1: نمی دونم چرا در مورد سارا نوشتم ، احساس کردم دوست دارم بنویسم بی دلیل ! پ.ن2: قالب وبلاگمو به خاطر اون دسته از دوستان که با کامنت هاشون،با پیامک هاشون به جونم غر میزدن که دیر بالا میاد عوض کردم.امیدوارم دیگه فحش و نفرینی پست سرم نباشه !
ماريا اومدم اينجا بهت تذکر بدم،هر چقدر هم خسته شده باشی،هر چقدر هم سرت شلوغ باشه به هر حال تو باید phd رو بگیری ...! آسمون زمین بیاد ، زمین بره آسمون تو حق نداری کوتاه بیای ... مثل بچه آدم بشین سر پرپوزالت و پایان نامه ات رو بنویس ! حق آه و ناله کردن هم نداری ...! فقط 4 سال مونده تا پایان تحصیلات ... فقط 4 سال اضافی سختی می کشی اما بعدش راحت میشی ، فقط 4 سال دندون رو جیگر بزاری میشی یک استاد خوش تیپ اون وقت همه سختی های این چند سالو رو سر دانشجوهات خالی می کنی ....! پ.ن : ماریا تو می تونی ................
رفته بودم آرایشگاه ، یک خانومی در حدود 35-40 سال با یک بچه اومد جلو گفت چقدر قیافتون برام آشناست ! کجا دیدمتون ؟ فامیلیتون چیه ؟ من گفتم ش هستم اما اصلا ً یادم نمیاد شما رو جایی دیده باشم.گفت دبیرستان * نمی رفتی گفتم چرا همونجا درس خوندم.گفت من دبیر ورزشت نبودم ؟ گفتم نه بابا من همه دبیرامو یادمه امکان نداره شما دبیر من بوده باشین و من یادم نیاد ! گفت بسکتبال بازی نمی کردی ؟ گفتم چرااااااا !!! گفت همون یادم اومد من مربی یکی از تیم ها بودم تو سالن می دیدمت زمانیکه مسابقات بین مدارس بود !!! گفتم جانم ؟!!! یعنی من انقدر تابلو بودم اون موقع ها که بعد گذشت 4-5 سال هنوز منو یادتون میاد ...! گفت احتمالا ً به خاطر بازیت بوده ...!!! منم کلی خوشحال که وای چه حالی میده حالا که تو ایران نشد که مشهور شم (توضیح میدم) حداقل تو شهر خودم مشهورم ! هفته پیش تو سلف دانشگاه گرم صحبت بودم یک خانومی روبروم نشسته بود و با لبخند ملیحی منو نگاه میگرد ! بعد پرسید تو گرگانی نیستی ؟ فامیلیت چیه ؟ بازم گفتم ش هستم ! گفت من معلم عربیت نبودم ؟ گفتم نه بخدا من یک معلم عربی داشتم اونم کاملا ً یادمه . گفت دبیرستان * نمی رفتی گفتم چرا دقیقا ً همونجا درس خوندم.گفت من معلمت نبودم اما تورو توو مدرسه چندبار دیدم و کامل یادمه ....!!! خیلی دلم می خواست بهش بگم می تونم یک امضا بهتون بدم آخه من دارم مشهور میشم ...خدا رو شکر می کنم که تو دبیرستان اگه بچه شیطونی بودم و دیوار راست رو بالا میرفتم حمل بر خودستایی نشه حداقل هم درس خوون بودم و هم ورزشکار ! شهرت هم چندان بد نیست ... یک زمانی تو همون زمانهای دبیرستان نزدیک بود من مشهور شم اما دست روزگار نزاشت ! تو تالار گرگان بودم یک آقایی منو کشید از سالن بیرون گفت من کارگردانم واسه فیلم فجر یا رشد دقیق یادم نیست یک فیلم در حال ساخت دارم فردا بیا تست بده اصلا ً تست هم نمی خواد کاملا ً مناسب همون نقشی هستی که من دنبالش می گردم.اما حیف که من همون یک هفته باید میرفتم همدان مسابقات قهرمان کشوری مدارس. بهش گفتم نمی تونم نیستم.گفت بعدا ً پشیمون میشی گفتم امکان نداره من بسکتبال رو بیشتر ترجیح میدم اما الان کاملا ً پشیمونم چون من معروف و محبوب و معشوق می شدم اون موقع وقتی وبلاگ میزدم دیگه شماها رو تحویل نمی گرفتم ...! بنده بچه که بودم تأتر بازی می کردم اما خاک بر سرم که ادامه ندادم ...! حتی تو جشنواره استانی هم شرکت کردم و گروهمون اول شد اما بعد اون دیگه رفتم دنبال ورزش ... ای خاک بر سر بی هنرم که اون زمان فقط دنبال یک مثقال توپ بودم و نمی دونستم هنر چه میکنه ...!!!! اگه یک زمانی دست روزگار منو به سمت تهران برد واس ادامه زندگی ( !!!! ) حتما ً میرم دنبال تأتر ...!
پای صحبت قدیمی ها که می شینیم از خوشی های بی ریا و واقعی که داشتن تعریف می کنن.از دلخوشی ها,نشست های خانوادگی صمیمی میگن و آدم رو غرق لذت می کنن.اما این روزها پای صحبت هرکی میشینم دلم غصه دار میشه.صحبت دوستانست اما بیشتر شبیه درد و دله ! هرکی یه مشکلی داره,یکی از بی پولی می ناله,یکی از بیکاری,یکی از بستر بیماری رنج می بره و یکی از تنهایی ... یکی بچه دار نمیشه و زار میزنه یکی از بچه های نا اهلش می ناله ... یکی از همسرش ناراحته و یکی به دنبال همسر مورد دلخواه میگرده... تو اوج پولداری و خوشی های دنیووی هم که باشن بازم از یه چیزی می نالن ... بعبارتی دلها دیگه مثله اون قدیم ها که از مامان بزرگ و غیره شنیدم خوش نیست ... یا زیادی ناشکر شده ایم یا واقعا مشکلات روز به روز وسیعتر میشن و غیرقابل تحمل ! من برای داشتن این دل ٍخوش که به خاطر کوچکترین اتفاقی مثله بچه ها ذوق می کنه و در دلم شور و هیجان به پا میشه خدارو شکر می کنم ....! این اتفاق کوچیک می تونه بازی با یک بچه کوچولو تو اتوبوس باشه که آخرش نی نی میاد بغلم میشینه و باهاش بازی می میکنم و دوتا بوس کوچولو از لوپاش می کنم,یا خوردن کیک شکلاتی باشه,یا رقصیدن با آهنگ مورد علاقم باشه,یا مرور رویاهای شیرینی که تو ذهنم می پرورونم و هر روز شاهد رشد رویاهام هستم ! رویاهام این روزها در حال شاخ و برگ گرفتن است گرچه هنوز تنه آن در واقعیت شکل نگرفته است و نمی دانم تنه رویاهای شیرینم کی از خاک سر بیرون می آورد ! " او " گفته است باید صبر کنم تا با صبرم آزموده شوم تا ببنید بنده صابری هستم یا نه در اینصورت تنه رویاهایم به سرعت رشد خواهد کرد "او" حتما می داند که چه بنده صبوری دارد و این دنیا که سهل است گر بخواهد بندگیم به او ثابت شود حاضرم تا آن دنیا نیز صبر کنم ...! آری من این روزها در حال اثبات خودم هستم .........شاد باشید حتی اگر کوهی از مشکلات بر دوشتان هست باز هم دلیلی برای شادی وجود دارد کافیست از درون خودتان جستجو کنید و آن را درون خودتان بیابید ! من که شاد هستم هرچند ممکن است کسی در ظاهر این شادی درونیم را نبیند.
از هیچ آدمی تو زندگیم به اندازه یک آدم پرتوقع و خودخواه بیزار نبودم ! حالم از آدمهایی که همه چیزو واسه خودشون می خوان بهم میخوره,آدمهایی که نه تنها دلشون نمی خواد واسه کسی کاری انجام بدن بلکه انتظار هم دارن بقیه دستشونم بگیرن و واسشون حلوا خیرات کنن ! چند سال پیش تو یکی از واحدهای مجتمع ما یک خانواده ای زندگی می کردن که زن و شوهر هردو یکی از سهامداران بزرگ یک کارخونه خیلی بزرگ تو گرگان بودن اون زمان خواهری درسش تازه تموم شده بود و عشق کار کردن داشت.رو دوستی به این خانواده رو زدیم که اگه نیرو خواستین خبرمون کنین اونها هم ناز کردن نه نمی خوایم حالا ببینیم چیکار می تونیم براتون انجام بدیم خلاصه کاری از پیش نبردن ... حالا بعد این همه مدت امروز به هر بدبختی بوده تلفن خونه مارو پیدا کردن زنگ زدن که شنیدیم آقای مهندس (پدرم) بعد بازنشستگی رفته تو فلان دانشگاه کارهای عمرانی رو به عهده گرفته و شده مشاور فنی دانشگاه ! حالا پسرم درسش تموم شده اگه کاری چیزی هست میاد خدمتتون .............!!!!! وای که از عصبانیت من دارم آتیش میگیرم بابا هنوز سرکاره و نیومده اگه بهش بگم نه تنها کار اون خانواده یادش نمیاد بلکه از فردا میگه بیاد سرکار ... شده پادو خودشم بکنه خواسته کسی رو رد نمی کنه اما اینا همونایی بودن که واسه خواهری نخواستن کاری انجام بدن ...! بابای من شاید بیشتر از ده ها نفرو برده سرکار چه اونایی که سواد نداشتن و راننده خودش کرده و حقوق های بالای 400 گرفتن چه اونایی که تحصیلات داشتن و مثل آقای * که از صفر شروع کرد و الان خونه و ماشین وخلاصه چه زندگی راه انداخته !!! حالا من دنبال کار میگردم واسه اینکه سرم گرم باشه حقوقش هم مهم نیست واسم فقط جایی که بیارزه وقتم رو اونجا هدر بدم تو هر اداره و سازمان و شرکت خصوصی که میریم به اندازه انگشتهای دست پارتی و آشنا هم داریم در حد مدیر کل و مدیر عامل و رییس اما بی وجدانها با کمال پررویی تو رو بابام نگاه می کنن و میگن نیرو نمی خوایم بعد متوجه میشی خواهر زن طرف فلان سازمان یک پست مهم گرفته بدون اینکه به مدرکش مرتبط باشه اونجاست که تا ناکجا آبادت میسوزه !!! چند روز پیش یک شرکتی زنگ میزنن به یکی از دوستام که بره اونجا کارهای امور مالی رو انجام بده دوستم یکی دو ماهی هست که خودش تو بانک مشغول شده واسه همین منو معرفی می کنه و آقایون رییس هم خیلی التماس دعا داشتن که من قبول کنم برم تو شرکتشون با حقوق اندک کار کنم چون هم کار آموزشی داشتن که من می تونستم از عهده اش بربیام و هم کارهای مالی و حسابداری رو انجام بدم.قرار شد من برم شرکت واسه پرکردن فرم.چون دیر وقت بود بابام هم باهام اومد تا رسیدیم اونجا بابا رییس اونجا رو شناخت و کلی احوالپرسی اما همون موقع بود که حدس زدم این یکی هم به خاطر آشناییت ما رو رد می کنه چرا که حاضر نیستن واسه یک دوست کار خیری انجام بدن این آقا هم زیر دست بابا بوده خلاصه فرم رو پر کردیم و قرار شد زنگ بزنن اما خبری نشد !!!!!!!!!!! موندم تو کار مردم و اونا رو با خانواده خودم مقایسه می کنم.مامان من تا پسر خوب پیدا میکنه به یکی از دختر های خوب آشنا حالا چه دوست چه فامیل معرفی می کنه واسه ازدواج خیلی ها هم جور شد و ازدواج کردن و خوشبخت شدن جالبه یکی از همین آشناها وقتی مامی یک نفرو بهشون معرفی می کنه برمی گردن بهش میگن اگه پسر خوبی بود واسه دختر خودت میگرفتیش ...............!!!!!!!! یا یکی دیگه میگه دختر خودش حتما یکی رو داره که اینجور بذر و بخشش می کنه..........به مامی میگم واسه "آدمهایی که همش به فکر خودشون هستن نباید کاری کرد چون اینجوری جوابتو میدن ! از همه بدتر زمانیه که واسه کسی کاری انجام میدی و بعد اونو به جای لطف وظیفه میدونن ...! به یک خانواده ای در شرایط بحرانی مالی که پدر این خانواده هم فوت کرده بود مامان اینا خیلی کمک مالی و معنوی میکردن.تا اینکه بچه ها کم کم بزرگ شدن و رفتن سرکار و وضع مالیشون خوب شد و مامی دیگه لزومی ندید به این خانواده کمک مالی کنه چون احتیاج نداشتن ! بعد یک سال همین خانواده چنان دعوایی با مامان بیچاره من راه انداختن که چرا تو دیگه کمک نمی کنی به ما مامان اون شب فشارش رفت بالا و حالش بد شد.آخه یکی نیست به این جور آدمها حالی کنه اختیار مال و زندگی خودمون هم نداریم ....!!! کی گفته از مجبت خارها گل می شود ؟؟؟!!! محبت زیادی نه تنها خارها رو گل نمی کنه بلکه گل ها رو هم خار می کنه و این خار درست میره تو چشم همونی که محبت کرده تا اون باشه دیگه از این غلطای زیادی نکنه ................! *** پ.ن : سفر مشهد موکول شد به تقریبا یک ماه دیگه شاید هم کمتر ...! گویا آخر این هفته مشهد خیلی شلوغه و عربها پا میشن میان زیارت.چراشو نمی دونم اما ما با عرب جماعت میونه خوبی نداریم واس همین کنسل کردیم ...!
يا على گفتیم و عشق آغاز شد امشب, سبدهای خالی سکوت را لبریز از همهمه آواز می کنیم و اگر کمی مددمان کند خدا فردا, فردای دیگری آغاز می کنیم اینروزها سرم خیلی شلوغه,مراسم خواهری از یک طرف این درس و دانشگاه هم از یک طرف.یک درسمون امتحان نداره بجاش باید مقاله accept شده ارائه بدیم,یک درس دیگه هم مقاله accept شده می خواد.درس های دیگه هم کنفرانس داریم.از همه سخت تر پروپوزال هم باید آماده کنیم.کلی ترجمه هم دارم که دست به دامنه babylon شدم...اما یکی دو صفحه که نیس! خواهری وسایلشو برد اتاقش تقریبا خالی شده کل خونه ریخته بهم! از هفته دیگه هم مهمونای راه دورمون میان با این خونه ریخت و پاش! مامان هی راه میره میگه خونه رو تمیز کنید وسایلتونو جمع کنید اما اصلا وقت نمیشه! ته تغاری از صبح دنبال شلوارش میگرده کاشف به عمل اومد که قاطی وسایل خواهری شده رفته اونجا ! روزی که لباس و کتابهاشو می برد خونش من باهاش رفتم واسه کمک,ای خدا خوب شد بودم اونجا کلی لباسهای مارو اشتباهی برده بود...اولش هیچی نگفتم اما یهو دیدم شلوار لی diesel من اون وسطا سرگردونه ...! با این همه کار و درگیری دوستان برنامه دریا واسه آخر هفته چیدن مگه میشه قبول نکرد,دارم میرم دریا بعد سه ماه ....اوه اوه هنوز واسه پرو لباسم نرفتم,کفش سفارش دادم از تهران قراره برسه,دو هفته که دیر رسید حالا هم اومده وقت نکردم برم تحویل بگیرم ...! با این همه مشغله کاری من اینجا چه می کنم؟؟؟؟؟ تا عروسی خواهری بعید می دونم بتونم بیام اینجا,گرچه این چند وقت هم کم تونستم بهتون سر بزنم...! خدای مهربونم کمک کن عروسی خواهری با شکوه برگزار شه و همه چی به خوبی پیش بره .... کمکشون کن زندگی خوبی رو شروع کنن.دست ما هم بگیر
|
About
برف ها کم کم آب می شود Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 Links
پرندهء گمشده |